هادی خرسندی: سال نکوی ميرحسينی، بهار اراذل و اوباش

ميرحسين موسوی راجع به جلال الدين فارسی ميگويد:
– «…. قرآن پژوه مبارزی چون خانم رهنورد را با تهمت های مضحک، همکار خانواده مطرود رژيم پهلوی، و بنده و ايشان را به نقل از يک نويسنده درگذشته، که از ترس مردم به اروپا گريخت و در آنجا فوت کرد، فراماسون می نامند…»

مصاحبه اول با ميرحسين
– سلام جناب موسوی. اطلاعاتی راجع به شخصی که شما می شناسيد ميخواستم.
= راجع به کی؟
– راجع به اين نويسنده ی فراری.
= کدام نويسنده ی فراری؟
– همان نويسنده ی درگذشته.
= خدا رحمت کند.
– همان که فرموديد از ترس مردم به اروپا گريخته و همانجا مرده.
= ترسيده ديگر.
– چرا ترسيده؟
= نترسيده بود که فرار نميکرد.
– چه شد که از مردم ترسيد؟
= کسی که به من بگه فراماسون، به خانم قرآن پژوه بگه فراماسون، از مردم نميترسه؟
– چرا بايد از مردم بترسه؟
= برای اينکه به ما گفته فراماسون.
– يعنی مردم را عصبانی کرده؟
= بعله.
– و همه ی مردم تشخيص دادند که اين اتهام بی اساس است!؟.
= دقيقاً.
– و عليه او بسيج شدند!؟
= پس چی؟
– او هم ترسيده و فرار کرده.
= فرار نکرده بود که در اروپا نبود..
– مردم چه جوری اين نويسنده ی درگذشته را ترساندند؟
= ميخواستند راهپيمائی کرده و با شعار «درگذشته حيا کن – ميرحسين را رها کن» و يک شعار ديگه مبنی بر «حالا که گفتی فراماسونن – اينها بيچاره ت ميکنن» و شعارهای کوبنده ی ديگر مثل «نويسنده ی بدبخت ما – برو بمير در اروپا» و «ميرحسين ميرزمد – اين بدبخت ميلرزد» از من و خانم قرآن پژوه حمايت کنند.
– که ايشان ترسيد.
= بعله. شبی که قرار بود صبحش راهپيمائی و اعتصابات سراسری برگذار بشود ايشان ترسيد و از ترس مردم به اروپا گريخت وگرنه تيکه تيکه شده بود!.
– مردم بيانيه ای، اعلاميه ای هم در اين رابطه منتشر کردند؟
= نه خير. مردم نميخواستند طرف بفهمد. ميخواستند غافلگير بشود. اين يک حرکت خودجوش مردمی بود که بدون رهبری بود و ميخواستند يک نفر به اروپا بگريزد.
– و گريخت و همانجا فوت کرد.
= پس چی. مرد ديگه.
– همان موقع مرد؟
= نه خير. بيست سال بعدش مرد !
– از ترس مرد؟
= کسی که از ترس مردم فرار بکنه بره اروپا اونجا بميره، چون ما را فراماسون ناميده، از ترس ميميره ديگه.
– ايشان نامه ای، يادداشتی هم از خودش به جا گذاشته که معلوم کند از ترس مردم فرار کرده؟
= نه خير. آبروداری کرده، به عنوان سفير از مملکت رفته نه فراری بی آبرو.
– مملکتی که دادگستری دارد و قانون دارد، چرا شما عليه مفتری شکايت نکرديد که مردم مجبور به دخالت نباشند؟
= اين مردم ساکت نمی نشينند. وقتی امامخمينی گفت همين مردم جواب بی حجاب را ميدهند، ديديد چکار کردند؟ وقتی بنی صدر گفت اگر دانشگاه را تخليه نکنند، همين مردم جوابشان را ميدهند، يادتان هست؟ چرا راه دور برويم، مگر در هجده تير همين مردم نبودند جواب دانشجويان را دادند و از پنجره ی خوابگاه پرتشان کردند پائين؟ نزديکتر از همه، مگر مردم نبودند که چند شبانه روز خانه ی آقای کروبی را مورد حمله قرار دادند؟
– اينها همان مردمند؟
= بعله که همان مردمند. ما برای عمليات ترساندن و فراری دادند و خفه کردن، مگر چند جور مردم داريم؟ هميشه همين يکجور مردم را داشته ايم. ديروز هم آقای جنتی از اونها حرف زد،
– و همين ها در دفاع از شما آن نويسنده ی درگذشته را فراری دادند؟
= البته بنده نگفتم که مردم صرفاً به خاطر فراماسون نبودن ما او را ترساندند. ولی اگر واستاده بود زهرا خانم چراغی جرش داده بود. ماشالله قصاب قيمه قيمه اش کرده بود. ده نمکی چرخش کرده بود. الله کرم خورده بودش.
– اينها هنوز هم هستند؟
= خودشان که مال دوران طلائی امام بودند ولی نسل دوم و سومشان الآن فعالند. خيلی هم غيرتی هستند، تعصب هم دارند. نميذارن کسی به من و زنم بگه فراماسون.
– پس شصت هفتاد ميليون نيستند؟
= لازم نداريم. مگر برای ترساندن آن نويسنده ی درگذشته ی فراری ِ بدبخت چند نفر مردم لازم داشتيم؟ بنی صدر چند تا داشت مگر که دانشگاه ببندد؟ خانه ی کروبی چند نفر ميخواست مگر؟
– پس شما هم از آغاز داريد از همان فرهنگ استفاده ميکنيد که.
= نه خير. بنده قبلاً يک دفعه آغاز داشته ام. همان دوران طلائی. من به اين مردم مديونم.
– اين “مردم، مردم” کردن و جماعت خيالی درست کردن، يا لباس-شخصی ها و موتورسوارها را مردم ناميدن، را شما هم ادامه ميدهيد؟
= متوجه منظورتان نيستم!
– منظور، اين که اين هم ميشود حکومت اراذل و اوباش!
= نه خير. مردم خودشان جواب اراذل و اوباش را ميدهند. شما نگران نباشيد.

***

مصاحبه پشت-بند با ميرحسين
– راستی. جناب موسوی. می بخشيد دوباره مزاحم ميشوم. قدری شرح حال آن نويسنده ی فراری را از «ويکی پديا» آوردم.
= شما ايشان را می شناسيد؟
– ابداً. من در تعقيب فرمايش شما رفتم پيدايش کردم: “محمد مکری در سال ۱۳۰۵ خورشيدی در شهر کرمانشاه چشم بجهان گشود. وی استاد تحقيقات در مرکز تتبعات وزارت فرهنگ و علوم و استاد دانشگاه سوربن پاريس ، نويسنده ، شاعر ، محقق، زبان شناس و متخصص زبانهای باستان و لهجه‌های قديم و فعلی ايرانی ، مردم شناس ، مورخ تاريخ افکار و مذاهب ، تاليف حدود صد جلد کتاب و پژوهش علمی و بيش از صدها مقاله . وی عضو اغلب مجامع علمی اروپايی بوده اند. محمد مکری در سال ۱۳۴۴ موفق به اخذ جايزه و نشان علمی از فرهنگستان آثار ملی و ادب فرانسه به پاس چندين دهه خدمات علمی شد. او بخاطر گرايش‌های سياسی به جبهه ملی و نهضت آزادی دو بار مجبور به ترک وطن شد. بار اول از سال ۱۳۳۳ و بعد از فروپاشی دولت مصدق تا سال ۱۳۵۸ که با پيروزی انقلاب به وطن برگشت.”
= ببينيد. اين هميشه از ترس مردم فراری بوده! اونم چه مردمی. بهترين اراذل و اوباش و شعبان بی مخ.
– “محمد مکری از حاميان و نزديکان آيت الّله خمينی در سالهای اوّل انقلاب بود. محمد مکری نخستين سفير کبير تام الاختيار ايران پس از انقلاب در مسکو ؛ شوروی سابق و مغولستان در بين سالهای ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۲ بود. بعد از يک دهه فعاليت در مقامات اداری و اجرايی در ايران دکتر محمد مکری مجددا ساکن فرانسه شد و به تحقيقات و مطالعات علمی پرداخت و در تير ماه ۱۳۸۶ در منزل خود در شهر اوری در حومه پاريس چشم از جهان فروبست.
مشاغل وی قبل از خروج از ايران به فرانسه در سال ۱۳۳۳ «اولين مهاجرت اجباری» .
رئيس فرهنگ استان کردستان شمالی ؛ مهاباد ؛ ۱۳۲۲ تا ۱۳۲۳
پايه گذار و نخستين رئيس اداره تعليمات ايلات و عشائر ايران ۱۳۲۴ تا ۱۳۲۸
تهيه کننده طرحهای تعليمات و آموزش اجباری و عمومی در کشور ۱۳۲۵
مدير کل وزارت فرهنگ ۱۳۳۰
مامور علمی اداره کل نگارش وزارت فرهنگ در تهيه لغت نامه دهخدا ۱۳۱۹ تا ۱۳۲۴
استاد زبان و ادبيات فارسی و زبان پهلوی ساسانی در دانشگاه تهران ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۳
استاد علم الاساطير و مبتکر دروس زيباييهای انديشه و اخلاق در افسانه‌ها و جهان نگاريها ی قديم ايران در دانشکده هنرهای زيبا ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۳
استاد تاريخ و علوم ادبی در دانشکده افسری ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۳
مدير مسئول مجله ماد و بغستان ۱۳۳۱
مشاغل وی بعد از ورود به کشور درسال ۱۳۵۸ تا قبل از خروج از ايران برای دومين بار و اقامت هميشگی در فرانسه: ۱۳۶۷ – نخستين سفير کبير تام الاختيار ايران پس از انقلاب در مسکو ؛ شوروی سابق و مغولستان ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۲ – مشاور عالی وزارت نفت در امور بين‌الملل ۱۳۶۴ تا ” ….. ادامه دارد جناب موسوی …..
بعله. بنده يک چيزی ميدانم که عرض ميکنم. از ترس مردم در رفت. همانجا هم مرد. هشتاد و يک سالش بود! شايد فراماسون هم بوده.

ــــــــــــــــــ
[اصغرآقا، سايت هادی خرسندی]

Advertisements

About Ava

وبلاگنویس
This entry was posted in Uncategorized. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s